یاس سفید

یاس سفید

وبلاگ ادبی هنری زهرا دولتی

 

 

 

            به یاس سفید خوش آمدید

 

 

 

آدرس کانال تلگرامی ما zds1385@ مار رو دنبال کنید . ممنون

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 19 تير 1396 ] [ 15:34 ] [ ] [ ]
مهتاب و مدرسه (قسمت دوم)

                                                قسمت دوم

فکری به ذهنش رسید با خوشحالی آرزو کرد که خودش به مدرسه نرود بلکه یک 


دختر مثل خودش به مدرسه برود . در همین لحظه دختری دقیقا مثل خودش جلوی


او ظاهر شد مهتاب الکی به اتاق نشیمن رفت که مادر آن جا بود . مهتاب الکی یعنی


همان که شبیه مهتاب بود که به جای او قرار بود به مدرسه برود به مادر گفت من


آماده ام بروم مدرسه این عالیه الان به تو خوراکی میدهم تا بری به مدرسه . مهتاب


الکی رفت مدرسه اما خود مهتاب هم یواشکی رفت مدرسه ولی پشت دیوار مدرسه 


قایم شد و داخل مدرسه نرفت مهتاب الکی وارد مدرسه شد مهتاب تصور میکرد چه

اتفاق هایی


برای مهتاب الکی خواهد افتاد اول ترسید ، بعد گریه کرد وقتی .....


ادامه دارد لبخند



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 21 تير 1396 ] [ 12:00 ] [ ] [ ]
مهتاب و مدرسه (قسمت اول)

                                                                             لبخند قسمت اول لبخند

مهتاب یک دختر ناز و کوچک است . او هفت سال دارد و باید به مدرسه برود چون امروز اول  مهر است ولی ...

 

مادر گفت مهتاب برو به مدرسه  مهتاب گفت چرا باید به مدرسه بروم؟😮

 

-چون آدم در مدرسه درس میخواند و علم می آموزد ☺

 

 

-مادر جان ولی فقط این ها نیست، من یک دوست دارم که به من گفته مدرسه چیز های وحشت

 

ناک و خطر ناکی دارد آن جا هیولا هایی دارد که اجازه نمی دهند غذا بخوری و بازی کنی اگر

 

این کار ها را بکنی آن ها با دهان های آتشین خود تو را می سوزانند . معلم مدرسه نهنگی با

 

 

دندان های تیز است که اگر کسی درس نخواند او را میخورد . 😓😦

 

خلاصه دوست مهتاب حرف های خیلی بدی در مورد مدرسه به او گفته بود چون میخواست 

 

 

مهتاب را اذیت کند آخه خودش مدرسه را دیده بود و مهتاب را به وحشت انداخته بود . وقتی

 

 

مطالبی که دوست مهتاب به او گفته بود مادرش شنید گفت تو باید به مدرسه بری در مدرسه

 

 

اصلا چنین چیزی وجود نداره و هر کی که گفته دروغ👱 گفته مهتاب باور نکرد و با گریه به

 

 

 

اتاقش رفت 😢ناگهان...

 

 

ادامه ی داستان در پست های بعدی . 

 

نویسنده زهرا دولتی👯



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 14 تير 1396 ] [ 13:56 ] [ ] [ ]
نامه ای به خدا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خدایا فقد خودت میتونی ببینی چون هیچکس جز تو رمز رو نمیدونه☺😢




[موضوع : ]
[ جمعه 18 فروردين 1396 ] [ 15:34 ] [ ] [ ]
بهار کوچولو

 

یکی بود یکی نبود دختری بود به نام ساناز 👱او به تازگی صاحب یک خواهر شده بود که نامش بهار بود . بهار کوچولو 5 روز بود که به دنیا اومده بود .👼 مادر و پدر ساناز سرگرم بهار کوچولو بودند و از او مراقبت میکردند . 👪ساناز در اتاقش نشسته بود و با خودش فکر میکرد که مادر و پدرش دیگر اورا دوست ندارند و بهار رو دوست دارند و دیگر به او اهمیت نمی دهند 😔یک روز ساناز رفت و به مادرش گفت مادر تو دیگر مرا دوست نداری و فقط بهار رو دوست داری مادر گفت نه این چه فکریه که میکنی من تو بهار رو به یک اندازه دوست دارم ولی چون الان بهار کوچیکه نیاز به مراقبت بیشتری داره ولی تو بزرگی و از پس کارهات بر میای ساناز گفت واقعا پس چرا من طور دیگری فکر میکردم 😮مادر گفت وقتی تو بچه بودی ما هم با تو همین رفتار رو میکردیم . دخترم من دوستت دارم و ساناز شاد  و خوشحال شد😁 و یک بوسه به خواهر کوچیکش بهار زد 😘



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 17 فروردين 1396 ] [ 0:51 ] [ ] [ ]
کرم کوچولو

روزی روزگاری کرم کوچکی متولد شد در همان زمان پروانه ای هم بدنیا اومد همه ی حشرات

دور و بر پروانه جمع شدن و کسی حواسش به کرم کوچولو نبود . 🐍کرم کوچولو ناراحت بود

میگفت چرا پروانه انقدر زیباست و من انقدر زشتم ؟ چرا پروانه انقدر مغروره چون قشنگه؟ ای

کاش من پروانه بودم و اون روز رفت و روی سنگی نشست و گریه کرد در همون زمان مورچه

ای از اونجا عبور میکرد 🐜اون کرم کوچولو رو دید و گفت : چی شده ؟ کرم کوچولو گفت : پروانه

خیلی زیباست و همه اونو دوست دارن من دلم میخواد جای اون باشم تو دلت نمیخواد ؟

مورچه گفت : نه خداوند هر کسی رو جای خودش آفریده و منم دوست دارم جای خودم باشم

چون میتونم چیز های بزرگ تر از خودمو بلند کنم . تو هم میتونی تونل های بزرگ بکنی .

مورچه گفت تو راست میگی و بعد دست به کار شد و یه تونل بزرگ کند . روزی از همین روز

ها انسان ها همه ی مزرعه رو سم پاشی کردن و جون همه ی حیوانات در خطر بود در همون

لحظه کرم کوچولو داد زد بیاین تو تونل من و همه اومدن و نجات پیدا کردن از اون به بعد کرم

کوچولو خوشحال بود🐛🐜🐝🐞🐉🐒

 

نویسنده زهرا دولتی 

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 16 فروردين 1396 ] [ 21:22 ] [ ] [ ]
لاک طلایی

لاک پشت من قشنگه

لاکش طلایی رنگه

                       دوسش دارم  زیادی

                        می کنم باهاش آب بازیلبخند



[موضوع : ]
[ جمعه 20 آذر 1394 ] [ 15:55 ] [ ] [ ]
من جوجه هستم

     من جوجه ام قشنگم🐤

         خیلی ناز و زرنگم🐥

 

                                                       بابام خروس شجاعس🐓

                                                       مامان یه مرغ زیباست🐔

 

 

 

                                                                                                                              مهر 91

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 19 آذر 1394 ] [ 23:45 ] [ ] [ ]
تولد بلبل کوچولو

 

یک روزی جوجه کوچولو تصمیم گرفت بره به تولد بلبل کوچولو  دوستش واز مامان مرغی اجازه گرفت وگفت :مامان میشه برم تولد دوستم بلبل کوچولو مادرش گفت:بله برو ولی وقتی که کیک تولد روخوردی نری از خونه شون بیرون تا من بیام دنبالت.

جوجه کوچولو هم قبول کرد و رفت. وچند ساعتی گذشت از تولد و کیک هم خوردن،جوجه کوپولوگفت بلبل میشه

برم بیرون. بلبل گفت اگه بری گم میشی یا گربه میخوردت ولی جوجه کوچولو گوش نکرد و رفت.

وانقدر رفت و رفت و رفت که خیلی دور شد و گم شد. و با خودش گفت کاشکی حرف بلبل کوچولورو گوش میکردم

ومنتظر مامان مرغی می موندم. و گریه کرد.воздушные шарики

چند ساعت گذشت  تا اینکه سرو کله یه گربه سیا ه رنگ پیدا شد میو میو میکرد:сладкий пирог

من اومدمبخورمت جوجه کوچولو

جوجه ترسید وفرار کرد.ولی گربه هی دنبالش بود تا اینکه رسید به خونه بلبل کوچولووگفت:دوست عزیزم ببخشید که حرفت رو گوش نکردم و رفتم بعدهم مامان مرغی اومد ورفتن به خونه وشب پیش مادرش خوابید و درس عبرت گرفت که به حرف مادرش گوش کند.

سال 91

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 25 ارديبهشت 1394 ] [ 18:09 ] [ ] [ ]
گل زیبا

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

دویدم و دویدم

به دشت گل رسیدم

گل قشنگی دیدم

اونوسریع چیدم
 



[موضوع : ]
[ جمعه 25 ارديبهشت 1394 ] [ 11:59 ] [ ] [ ]
دریاچه

 

یکی داره گل می خوره

یکی داره عاف می خوره

آقا ببره گوشت می خوره

خرس قطبی هم شیر می خوره

منم که اینجا هستمозеро

رو صندلی نشستم

بابام که تر دسته

رفته سر آب نشسته

داره آب رو می خوره

از دریاچه ی خسته

سال 91
 



[موضوع : ]
[ جمعه 25 ارديبهشت 1394 ] [ 11:42 ] [ ] [ ]

домикдомик

  شعر و قصه های کودکانه و خنده وسرگرمی زیبا در وبلاگ زهرا دولتی



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 24 مهر 1393 ] [ 15:55 ] [ ] [ ]
خرگوش کوچولو و قورباغه

یه روزی خرگوش کوچولو تصمیم گرفت با قورباغه دوستش بره تفریح و گردش پس رفت در خونه قورباغه کوچولو وصداش کرد و گفت: قورقوری 

قور قوری هم گفت:بله خرگوش کوچولو

خرگوش کوجولو هم گفت:من اومدم باهم بریم گردش و تفریح

قورباغه کوچولو هم گفت:یه دقیقه کار دارم الان زودی بر می گردم. 

خرگوش کوچولوهم صبر کرد و یک دقیقه ای  گذشت تا اینکه قور قوری اومد خرگوش گوجولو هم گفت:زودتر بریم قور قوری  آخه داره شب می شه.

بعد دوتایی رفتن و رفتن تا به پارک رسیدن و شاد و خندون و خوشحال تاب و سرسره بازی کردن  و قبل اینکه شب بشه به خونه برگشتند... 

21بهمن 90

 



[موضوع : ]
[ شنبه 9 فروردين 1393 ] [ 15:32 ] [ ] [ ]
پروانه
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

پروانه ام پروانه

          پرهام قشنگ و نازه

 

 

 

 شيره گل مي گيرم    

               روي گلها مي شينم

 

 

                     



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 6 فروردين 1393 ] [ 20:03 ] [ ] [ ]
شکلک

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

 гамбургер пицца   будильник                                     

магнитафон озеро  http://fantasyflash.ru/anime/sweet/image/sw66.gif  чупа чупс

 

 корзинка с ягодами любовь апельсин  анимашки сокисладкий пирог грибочки

 

парфюм  духи кубок    солнышко автоhttp://fantasyflash.ru/anime/sweet/image/sw90.gifбокал

 

  корзинка   бокал  клетка с птицами  замок сладости воздушные шарики  домик

 

листик мороженое дверь гриб  свечи радуга волшебство 

 

карамельки     радуга сердец воздушные шарики  воздушные шарычай с печеньем 

 

        Emoticon  Emoticon  Emoticon  Emoticon    Emoticon   Emoticon  Emoticon  Emoticon  Emoticon  Emoticon  Emoticon    

Emoticon     Emoticon

 

 

 

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 6 فروردين 1393 ] [ 20:02 ] [ ] [ ]
بادبادک تنها

یه روزی بادبادک کوچولویی تنها توی آسمون پرواز می کرد وناراحت بود برای اینکه هیچ بادبادکی اون رو دوست نداشت .یکی ازروزها دختر کوچولویی با او دوست شد 👧.اونا باهم تو حیاط بزرگ دختر بازی می کردن وخوشحال بودن.یه روز دختر کوچولو با خانواده اش رفتند مهمونی وبادبادک رو گذاشتند توی خونه .🏠

بادبادک کوچولو حوصله اش سر رفت هی گفت یکی میاد بامن دوست بشه . آقا باده صدای اونو شنید واومد پایین ابرها رو نگاه کرد، دیدبادبادک میگه یکی بیاد با من بازی کنه واشک می ریخت .آقا باده گفت اینکه گریه نداره تو نخت رواز دور خودت در بیار وپرت کن به هوا تامن 

بگیرمت وبعد اونو گرفت وکشید بالا ، هوهو کردو با او حسابی بازی کرد .☁🌞 بعد از مدتی دختر کوچولو به خونه رسید ،بعد بادبادک کوچولو به باد گفت بسه دیگه ممنون من باید برم ،دوستم دختر کوچولو اومد واز آقا باده خداحافظی کردورفت پایین ودوباره با دختر کوچولو بازی کرد تا شب شدو رفتند و خوابیدند

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 20 آذر 1392 ] [ 10:49 ] [ ] [ ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد